نیمه آشکار من
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ، ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ...!
|
|
برگزیده ترین داستان سال از نظر زنان !
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود ، در حالی که خانمش هر روز در خانه بود !
بهشون صبحانه داد ، ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و اونها رو به مدرسه برد... وقتی برگشت خانه رو جارو کرد، برای گرفتن پول به بانک رفت ، بعد به بقالی رفت،ساعت یک بعد از ظهر بود و او برای درست کردن رختخوابها ، به کار انداختن لباسشویی ، گرد گیری و تی کشیدن آشپز خانه ، رفتن به مدرسه و آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل ، آماده کردن عصرانه و گرفتن برنامه بچه ها برای تکلیف منزل ، اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری ، نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در بعد از ظهر و ... عجله داشت ! (از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد ...)
صبح روز بعد بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب گفت : ولی تو مجبوری ۹ ماه صبر کنی، چون دیشب حامله شدی !!!
نوشته شده توسط کاوه | لینک ثابت | نظر بدهید: |
|
|