نیمه آشکار من
ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی ، چه توفیقی از این بهتــر که خلقی را بخندانی...
|
پيام مدير ![]() برخلاف وبلاگ "خلوتگاه من" که داد خیلیها؛ مخصوصا کسایی که منو از نزدیک میشناسند رو درآورده ، اینجا دیگه نمیخوام از "نیمه پنهان خودم" و از تنهاییهام بنویسم !
اینجا فقط میخوام بخندونمتون : همونطور که تو جمع و بیرون از "خلوتگاه من" هستم ... درضمن به دلیل بروز اشکال فنی ، ناگزیر به ایجاد خبرنامه جدید شدم ، پس لطفا دوستانی که مایل هستند از به روز شدن وبلاگ با خبر بشن دوباره اسم و ایمیل خودشون رو تو قسمت خبرنامه وارد کنند ... پس این شما و این : نــیــمــه آشـــکـــار مــــــن! " اگه میخوای این وبلاگ به زندگیش ادامه بده، نظر برای هر پست یادت نره " پيوندها
|
خیانت !!!
جک در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود... جک با صدایی ضعیف به همسرش گفت : عزیزم چیزی هست که باید قبل از مرگم اعتراف کنم. همسرش جواب داد : هیچ نیازی نیست و مرد پافشاری کرد و گفت : حتما باید این کار را انجام بدهم تا در آرامش بمیرم... مرد ادامه داد : من با خواهرت ، با بهترین دوستش ، با مادرت و با دوستت رابطه داشتم... همسرش به آرامی در پاسخ گفت: میدونم عزیزم، حالا بخواب و بگذار که زهر اثر کنه !!!
مرد وارد کافه شد، به سمت بار رفت و یک آبجو سفارش داد... گارسون گفت: حتماً قربان ، حساب شما میشود یک سنت ! مشتری با حالت متعجب پرسید: فقط یک سنت ؟!! بعد به منو نگاه کرد و پرسید : قیمت یک آستیک آبدار و یک بطری شراب چقدر میشود؟ گارسون جواب داد: یک دلار. مشتری پرسید: مالک کافه کجاست؟!! گارسون جواب داد: طبقه بالا پیش همسر من !!! مشتری پرسید : اون در طبقه بالا چه کاری با همسر تو انجام میده؟! گارسون جواب داد: همون کاری که من با کاسبی اون انجام میدم !!!
زن با معشوقش در بستر بود که همسرش وارد خانه شد... زن به معشوقش گفت: بیا اینجا و کنار دیوار بایست و بعد باعجله به بدن او روغن بچه مالید و روی آن پودر پاشید، سپس گفت: از اینجا تکان نخور تا زمانی که به تو بگویم، تو باید وانمود کنی که یک مجسمه هستی !!! وقتی همسر وارد اتاق شد پرسید: این چیست؟! زن پاسخ داد: اُوه این یک مجسمه است، خانم اسمیت یکی مثل این خریده بود، من از آن خوشم آمد و یکی برای خودمان خریدم !!! بدون هیچ حرف اضافه ای هر دو به تخت خواب رفتند. حدود ساعت 2صبح همسر ازتخت بیرون آمد، به آشپزخانه رفت و با یک ساندویچ و یک قوطی آبجو به اطاق برگشت... بعد رو به مجسمه گفت: بیا اینها را بگیر و بخور، خود من مجبور شدم 2 روز تمام بیحرکت در خانه اسمیت بایستم در حالی که هیچ کس چیزی برای خوردن به من نداد !!!
یک زوج میانسال ۲ دختر زیبا داشتند، اما همیشه دوست داشتند تا یک پسر هم داشته باشند... آنها تصمیم گرفتند تا برای آخرین بار شانس خود را برای داشتن یک پسر امتحان کنند و اینبار زن باردار شد و یک نوزاد پسر به دنیا آورد... پدر شادمان باعجله به بیمارستان رفت تا پسرش را ببیند و در بیمارستان زشت ترین نوزاد تمام عمرش را دید... مرد به همسرش گفت: به هیچ وجه امکان ندارد که این نوزاد زشت فرزند من باشد، هر کسی با یک نگاه به چهره زیبای دخترانم متوجه میشود که تو به من خیانت کردی...! زن لبخند زد و گفت: نه، اتفاقا این بار به تو خیانت نکردم !!!
مرد متاهلی با منشی خود رابطه داشت... یک روز باهم به خانه منشی رفتند و تمام بعد از ظهر را باهم سپری کردند، و از خستگی به خواب رفتند... ساعت هشت شب مرد ناگهان از خواب پرید، به سرعت مشغول پوشیدن لباس شد و در همین حال از منشی خواست تا کفشهایش را بیرون ببرد و روی چمنهای باغچه بمالد تا کثیف به نظر برسد و بعد از پوشیدن کفشها به سرعت راهی خانه شد... به محض اینکه به منزل رسید ، همسرش باعصبانیت فریاد زد: تا حالا کجا بودی؟! مرد پاسخ داد: من نمی توانم به تو دروغ بگویم، من با منشیم رابطه دارم و ما تمام بعد از ظهر را بـــا هـــــــم بودیم !!! زن به کفشهای او نگاه کرد و گفت: دروغگوی پست فطرت من میدانم که تو تمام بعد از ظهر را با دوستانت مشغول بازی گلف بودی !!!
بوروکراسی داخلی : یک روز کاری معمولی !
مثانه : حضور محترم جناب مغز، اینجانب پر شده ام. رونوشت به آلت !!! مغز: مثانه پر شده است، اقدامات لازم را مبذول دارید. رونوشت به همه ! بیضه : حضور محترم جناب مغز، مورد با موفقیت بایگانی گردید...! آلت : حضور محترم جناب مغز، پیرو نامه قبلی آماده به خدمتم ! رونوشت به مثانه !!! پا : حضور محترم جناب مغز، لازم به ذکر است بلند شدن امکان پذیر نیست، باسن همکاری نمی کند! رونوشت به باسن ! مثانه : حضور محترم جناب مغز، با توجه به کمبود وقت و ظرفیت محدود اینجانب، خواهشمند است هرچه زودتر اقدامات لازم را مبذول دارید. رونوشت به پا و آلت !!! باسن : حضور محترم جناب مغز، با عرض احترام متاسفانه باید به اطلاع برسانم که تا اطلاع ثانوی گشادم! رونوشت به مثانه، پا و آلت !!! آلت: حضور محترم جناب مثانه، ضمن اشاره به مشخصات فنی و محدودیت های موجود، خواهشمند است تا اطلاع ثانوی خویشتن داری فرمایید !!! رونوشت به مغز! مثانه : حضور محترم جناب پا،با توجه به گشادی باسن ، در صورت امکان تا فراهم شدن شرایط مناسب کمی به هم بپیچید و تکان تکان بخورید !!! رونوشت به مغز و باسن ! مغز: حضور محترم جناب باسن ، در صورت رفع مشکل در اسرع وقت اعلام فرمایید !!! رونوشت به دست، چشم، پا، آلت و مثانه ! آلت: حضور محترم جناب مغز، با توجه به شرایط سخت کاری در صورت امکان دستور فرمائید تا دست هم به کمک اینجانب بیاید!!! رونوشت به دست ! مغز: حضور محترم جناب دست، پیروی نامه جناب آلت، هرچه زودتر یکی از دست ها را به کمک آلت بفرستید، حق ماموریت محفوظ است!!! رونوشت به آلت ! دست: بسمه تعالی، حضور محترم جناب مغز، پیروی نامه قبلی با توجه به اینکه دست چپ در واحد بینی مشغول به کار بود، دست راست به سمت آلت ارسال گردید!!! رونوشت به آلت ! باسن : حضور محترم جناب مغز، با توجه به تعطیل بودن چهارشنبه و اینکه شب جمعه عروسی دعوت می باشم،در صورت امکان با مرخصی اینجانب در مورخه پنجشنبه موافقت فرمائید!!! مغز: حضور محترم جناب باسن ، ضمن عرض پوزش تا حل نشدن مشکل مثانه از دادن هرگونه مرخصی معذوریم !!! باسن : حضورمحترم جناب مغز،مفتخرم اعلام کنم که به هـــم کشیده شده و آماده خدمتــم !!! رونشت به همه ! مغز: فوری، مورد مثانه را در اسرع وقت پیگیری کنید... رونوشت به همه !!! گوش: حضور محترم جناب مغز، شررررررررررررررررررر!!! رونوشت به همه ! قاچاقچی !!!
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد و دو کیسه بزرگ همراه خود دارد... مامور مرزی می پرسد : در کیسه ها چه داری ؟! او می گوید شن !!! مامور که به او مشکوک شده بود ، یک شبانه روز بازداشتش می کند اما پس از بازرسی فراوان جز شن چیز دیگری نمی یابد، بنابراین به او اجازه عبور می دهد... هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته تکرار می شد ...! یک روز آن مامور در شهر مرد دوچرخه سوار را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی ؟!! قاچاقچی با لبخند و خونسردی پاسخ داد : دوچـــــــرخـــــه !!!
|
منوي اصلي آرشيو مطالب
اردیبهشت 1392
فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 آرشيو |
