نیمه آشکار من
ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی ، چه توفیقی از این بهتــر که خلقی را بخندانی...
|
پيام مدير ![]() برخلاف وبلاگ "خلوتگاه من" که داد خیلیها؛ مخصوصا کسایی که منو از نزدیک میشناسند رو درآورده ، اینجا دیگه نمیخوام از "نیمه پنهان خودم" و از تنهاییهام بنویسم !
اینجا فقط میخوام بخندونمتون : همونطور که تو جمع و بیرون از "خلوتگاه من" هستم ... درضمن به دلیل بروز اشکال فنی ، ناگزیر به ایجاد خبرنامه جدید شدم ، پس لطفا دوستانی که مایل هستند از به روز شدن وبلاگ با خبر بشن دوباره اسم و ایمیل خودشون رو تو قسمت خبرنامه وارد کنند ... پس این شما و این : نــیــمــه آشـــکـــار مــــــن! " اگه میخوای این وبلاگ به زندگیش ادامه بده، نظر برای هر پست یادت نره " پيوندها
|
شروع عشق !
کار از کار گذشته بود ، سمیه وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود ...! از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه ، اما حالا خالی شده بود !!! عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن... سمیه با صورتی که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی فشار می داد ، دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش ... استاد نمی دونست چی بگه ؟! از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این حرف سمیه بیشتر کوچیک بشه ... کلاس تقریبا داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها گفت : انصافاً ناز نفست ...!!! کلاس دوباره منفجر شد و اینبار همه می خندیدن! استاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنه ، سمیه بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه کردن ، توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت ، حتی دوستای صمیمی سمیه هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن ... آخه گوز سمیه صدای بدی داشت ؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت !!! ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد ، عرفان از جاش بلند شد و از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن ... حتی سمیه هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد ، عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدن ، دندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد ...! چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع کرد بندری رقصیدن !!! حالا همه چیز عوض شده بود ، کسی دیگه به سمیه نمی خندید ، همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند !!! سمیه هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان ...! دلیل خنده سمیه این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بود ... فقط با یه گوز ناقابل ...!!!
مشکلات کار در مهد کودک ! خانم جوانی که در مهد کودکی برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل کرد و گذاشت روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه کرد و یک نفس راحت کشید ... هنوز آخیش گفتنش تموم نشده بود که بچه گفت : چرا چکمه هامو لنگه به لنگه پام کردی !!! دختر جوان که حسابی از حواس پرتی خودش کفری شده بود ، ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته ، هرچه تونست کشید تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه... با چه زحمتی بوت ها به پای بچه رفتند بماند ! اما با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه اما بچه ایندفعه گفت : خانوم اجازه ! این بوتها که مال من نیست !!! خانم جوان با یه آه طولانی و کله تکان دادن که چه مصیبتی گریبانگیرش شده با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت : آخه چی بهت بگم بچه ؟!! دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد... وقتی موفق شد بوت های تنگ رو دربیاره ، از بچه پرسید : خب حالا بوت های تو کدومه؟! بچه گفت : همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره میتونم پام کنم !!! مربی که دیگه خونش به جوش اومده بود سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به زحمت پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت : خب حالا دستکش هات کجان؟! توی جیبت که نیستن ! بچه مظلومانه نگاهی به مربی کرد و گفت : خانوم اجازه ؟! توی بوتهام بودن دیگه !!! راننده تاکسی زرنگ و سه مسافر مست !!! سه تا مرد مست سوار تاکسی شدند... وقتی سوار شدند ، راننده که دید هر سه مست و پاتیل هستند با خودش فکر کرد که خیلی راحت می تونه ازشون پول اضافی بگیره و اونها هم متوجه نشوند !!! سریع ماشین رو روشن کرد و بعد زود خاموش کرد و گفت : مسافرین عزیز رسیدیم به مقصد!!! مرد مست اولی کرایه رو داد و پیاده شـــد... مرد دومی نه تنها پول کرایه رو دوباره داد ، بلکه تشکر هم کرد...! اما مرد سومی نه تنها پول نداد بلکه با عصبانیت تمام یه پس گردنی محکم هم به راننده زد...!!! راننده که جا خورده بود فریاد زد : چرا میزنی؟!! مرد سومی گفت : اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری، داشتی هممون رو به کشتن میدادی مردیکه !!! فرایند پیری...!
چند دوست قدیمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند میخواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همدیگر صرف کنند و پس از بررسی رستورانهای مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زیرا خدمتکاران زیبایی دارد... و پس از بررسی رستورانهای مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زیرا غذای خیلی خوبی دارد... کردند که به رستوران چشمانداز بروند زیرا محیط آرام و بی سر و صدایی دارد... بررسی رستورانهای مختلف تصمیم گرفتند که به رستوران چشمانداز بروند زیرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار...! همدیگر صرف کنند و پس از بررسی رستورانهای مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زیرا تا به حال آنجا نرفتهاند !!! دفتر خاطرات ...
یکی از دوستان تعریف میکرد که : دوستم با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که ۵ ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، پسره هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم !!! از فردای اون روز نشستیم به نوشتن یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ! من هم وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ، ۱۰ جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگه هاش ، چایی ریختم روش و گل گذاشتم لای برگه ها و... اونم تا میتونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستم و خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ... بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن طرف ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ... پسره در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سرش کوبید و گفت: منو چی فرض کردی؟ اینکه سالنامه ۱۳۹۰ هستش! تو ۵ ساله داری تو این خاطره می نویسی؟!! و اینگونه بود که دوست من هنوز مجرد است ...!
|
منوي اصلي آرشيو مطالب
اردیبهشت 1391
فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آرشيو |
